|
|
||
|
موضوعي که در ماههاي اخير بعنوان موضوع محوري مجامع سياسي و عامه مردم ايران بوده به طور حتم بحث انتخابات رياست جمهوري است. فضاي انتخاباتي در اين دوره شايد کمي متفاوتتر از دوره هاي پيشين بود به صورتي که توانست ميزان قابل توجهي از مردم ايران را با موضوع انتخابات درگير نمايد. اما آنچه که در هفته هاي اخير توجه همگان را به خود جلب کرده، اعتراضات مردمي به نتيجه انتخابات و ابقاي رييس جمهور در سمت خود است. اعتراضات فراگيري که طبق روند گذشته عمدتا از سوي دانشگاهيان و مجامع روشنفکري ايران آغاز گرديد و به علت وجود بستر مناسب به سرعت در درون جامعه انتشار يافت و منجر به برپايي تظاهرات و واکنشهاي مدني گرديد. اين تظاهراتها که عمدتا در مرکز برخي استانها برپا گرديد و بيشتر آنها به خشونت انجاميد و صحنه درگيري خياباني مردم با نيروهاي انتظامي و نيروهاي لباس شخصي موسوم به انصار شد. البته در روزهاي اخير شيوه هاي مدني ديگري مانند سردادن شعار در ساعات شب از ابتکارات جالبي است که شاهد آن بوديم. اما آنچه در مورد اين اعتراضات قابل تامل است پراکندگي جغرافيايي آن در سطح ايران است. اعتراضات مردمي و برگزاري تجمعات در شهرهاي مرکزي ايران که طي چند سال اخير صحنه هيچ اعتراضي نبوده و در کنار آن سکوت بحث بر انگيز مناطق پيراموني علي الاخصوص شمال غرب ايران که از مناطق هميشه معترض است بويژه سکوت آذربايجان بسيار جالب توجه است. چه علل و عواملي مسبب سکوت اين مردمان دگرانديش، آزادي خواه و مبارز بوده است؟ شايد در مورد استانهاي کردنشين ضعف نهادهاي مدني و عدم شکل گيري ساختارهاي مدني در جامعه و در نتيجه ضعف شيوه هاي مدني مبارزه را بتوان عامل اصلي در عدم تشکيل اعتراضات مدني و سکوت آن دانست. اما آيا اين موضوع در مورد آذربايجان نيز صادق خواهد بود؟ به نظر نگارنده با توجه به مسبوق به سابقه بودن اعتراضات مدني در آذربايجان و وجود خاطرات آن در حافظه تاريخي مردم، واکنش سکوت از سوي ملت آذربايجان مفهوم ديگري در خود نهفته است. به طور حتم قسمتي از چرايي اين سکوت را در يادداشت تاريخي اين ملت بايد جست. با نگاهي به وقايع رخ داده در سده اخير در آذربايجان بخشي از اين رفتار قابل درک تر خواهد بود: - قيام مشروطه در آذربايجان به پيروزي رسيده بود. ستارخان با توجه به فشارهاي موجود از سوي برخي دول و نيز با انديشه صدور و برقراري انقلاب مشروطه در کل ايران به تهران آمد ولي خيانت خائنين منجر به شهادت وي و ياران صديقش و نيمه کاره ماندن انقلاب مشروطه و بازگشت استبداد گرديد و سهم آذربايجان به خاطر اين فداکاريها چيزي جز فلاکت و بدبختي بيش از پيش نبود. - قيام شيخ محمد خياباني علي رغم اينکه قابليت گسترش در تمام ايران را داشت به علت سکوت ديگر ولايات ايران ناکارآمد شده از پاي در آمد و در نتيجه عده اي از جوانان آذربايجاني کشته شده و ملت آذربايجان تاوان سکوت ديگران را پرداختند. - فرقه دموکرات آذربايجان که خود را حکومتي خودمختار و نه مستقل از ايران ناميده بود پس از خدمات فراوان و اساسي به آذربايجان در روزهاي پاياني آذر ماه 1325 و در پي حملات وحشيانه نيروهاي ارتش ايران سقوط کرد. در پي اين حملات آذربايجان بار ديگر به خاک و خون کشيده شد. هزاران نفر کشته شده ويا از موطن خود آواره گرديدند. آذربايجان بار ديگر به ويرانه بدل گرديد و تاوان آزاد انديشي خود را اينگونه پس داد و در سوي مقابل هنوز بيشتر روشنفکران مرکز نشين اين ويرانگري را "روز آزادي آذربايجان" مينامند. - قيام 29 بهمن 1356 هيمنه رژيم شاهنشاهي را در هم کوبيد و آذربايجان علي رغم توان اعلام استقلال سرنوشت خود را با ديگر نقاط ايران پيوند زد و مسيري هموارتر را براي پيروزي انقلاب در 1357 تهيه ديد ولي پس از به ثمر رسيدن انقلاب، براي احقاق حقوق خود مجبور به مبارزه تحت عنوان جنبش خلق مسلمان و ديگر حرکتها گرديد. همه اين اتفاقات حاکي از فداکاريهاي آذربايجان براي ايران و رفتارهاي غير منصافه ديگر ايرانيان در مقابل اين فداکاريهاست که مسبب ايجاد بي اعتمادي به حرکتهاي مرکزگراست. از سويي توهينهاي 80 ساله مرکزنشينان باعث ايجاد شکاف عميق نه تنها با آذربايجان بلکه با ديگر اقوام و ملل ايران گرديده است که در پراکندگي جغرافيايي اعتراضات اخير نيز قابل مشاهده است. از طرفي حمايت ضعيف جريانهاي روشنفکري و اصلاح طلبي مرکزگرا در ايران از حرکت ملي-مدني آذربايجان – که که با تکيه بر هويت ملي خود خواستار احقاق حقوق ملي خويش است – بخصوص در دو دهه اخير باعث ايجاد فاصله جامعه روشنفکري آذربايجان از اين روشنفکران شده است و به همين سبب شاهد کاهش روزافزون ميزان نفوذ افکار روشنفکران مرکزگرا بر کنشگران اجتماعي-سياسي-فرهنگي آذربايجان و نيز مردم آن هستيم. نمونه بارز اين مسئله بايکوت خبري قيامهاي خرداد 85 آذربايجان و وقايع مربوط به آن از سوي جريانهاي اصلاح طلب و حتي اپوزسيونهاي داخل و خارج نشين مي باشد. به هر روي حافظه تاريخي مردم آذربايجان دوستي غيرقابل اعتماد را از صاحبان انديشه و مردمان منسوب به مرکز به تصوير ميکشد. اين بي اعتمادي تاريخي يقينا يکي از عوامل اصلي و موثر سکوت آذربايجان است که از بين رفتن آن مستلزم اعتماد سازي بويژه از سوي جريانها و گروههاست. به نظر عامل ديگري که باعث اين سکوت معني دار است نحوه تبليغ آقاي موسوي بعنوان کانديدايي با اصالت آذربايجاني است. با نگاهي بر نحوه تبليغ اين کانديدا بويژه در مناطق آذربايجان و ترک نشين اگرچه شاهد پلاکاردهايي با نوشته هاي به تورکي آذربايجاني و سخنراني ايشان به زبان مادريشان (هر چند در حد چند دقيقه) هستيم ولي به نظر اين تبليغات آنچنان که بايد مبلغ و حامل هويت آذربايجاني ايشان نبوده است. اتخاذ رويکردي محتاطانه و دوگانه در معرفي و تبليغات آقاي مهندس موسوي اگرچه جذب آرايي از اصولگرايان و محافظه کاران را به همراه داشت ولي عملا باعث رانده شدن برخي فعالين و کنشگران اجتماعي-سياسي دگرانديش به سوي کانديداي اصلاح طلب و يا انتخاب گزينه تحريم از از سوي برخي از آنها گرديد. کنشگراني که به طور حتم در روزهاي اعتراض نقش بسيار موثرتري را نسبت به ديگران مي توانستند بر عهده بگيرند. بيشتر فعالين آذربايجاني نيز به همين دليل و دوري گزيني مهندس موسوي از بيان آشکار مطالبات منطقه اي و نيز عدم عدم نقش دهي موثر به اين فعالين در بيشتر ستادها به علت رويکرد محتاطانه ستاد مرکزي، گزينه ديگري را مورد انتخاب قرار دادند که خود باعث تضعيف وجهه آذربايجاني ايشان در بين مردم گرديد. البته در اين بين عدم اتخاذ موضع مناسب و صريح از سوي مهندس موسوي در مورد اهانت آقاي خاتمي، يکي از حاميان اصلي ايشان، به ملت آذربايجان نيز بي تاثير نبوده است. به طور کلي مي توان گفت مهندس موسوي به علت اتخاذ رويکرد محافظه کارانه و محتاطانه خود نتوانست آنچنانکه بايد بر هويت آذربايجاني تاکيد داشته باشد و نتيجه آن جلب آراي قسمتي از مردم آذربايجان بود نه کسب اعتماد ملت آذربايجان. از ديگر منظر شعارهاي معترضين به نتيجه انتخابات نه نويد تغييري عميق و تحولي ژرف بلکه مبين تغييراتي بسيار محدود و شايد سطحي است. با نگاهي بر خواسته ها و مطالبات ملت آذربايجان و فعالين حرکت ملي آذربايجان شايد فاصله ای قابل توجه ميان اين مطالبات و اهداف موج سبز قابل لمس باشد. اين فاصله ميان متفکران راديکال ديگر جريانهاي فکري و موج سبز نيز کاملا مشهود است. شايد تنها وجه اشتراک بين اهداف تبليغي مهندس موسوي و دگرانديشان نويد اصلاحاتي بود که خود تحت تاثير شعار اصولگرايي ايشان تضعيف گرديد. به طور حتم شعارهاي در لفافه و غير صريح، جلب اعتماد نيروهاي راديکال هيچ جرياني را در پي نخواهد داشت و ايشان را ارضا نخواهد کرد و سقف مطالبات تعييين شده براي اين مبارزه تامين کننده خواست اين نيروها نخواهد بود، بالنتيجه عاملي براي حضور ايشان در بظاهر صحنه مبارزه عليه استبداد نخواهد گرديد. به نظر استراتژي دوگانه مهندس موسوي چه در زمان تبليغ و چه در روزهاي اعتراض خلايي بوجود آورده که توان پاسخ گويي به کف مطلوب مطالبات را از بين برده و اکنون عامل اصلي ريزش روز افزون نيروهاي فکري و عملگرای حامي وي گشته است. اما نکته قابل توجه اينکه پافشاري مهندس موسوی بر ابطال انتخابات به علت تخلف در آن و لزوم صيانت از آراي طرفداران، حتي پس از سخنراني آقاي خامنه اي، نويدبخش تضعيف جايگاه ولايت فقيه و رهبري و محدودتر شدن دايره خودکامگي او در صورت انتخاب مهندس موسوي است که کاهش استبداد را در پي خواهد داشت. اما آيا اين مزيت باعث پيوندي استراتژيک مابین نيروهاي ملي آذربايجان و نيروهاي مرکزگراي موج سبز خواهد شد؟ |
||